آه

بیشتر از اینکه دلم یک شرکت سبز بخواد دلم میخواست یک خونه سبز میداشتیم. این روزا خیلی دوباره کاری افتاد رو سرم. همه اش هم به خاطر سرورمونه. رفتمو یکی از این کامپیوترهای قدیمی رو در آوردمو گفتم میخوام این سرورمون باشه. ایده ام خوب بودو رئیس همراهی کرد. ولی بعد افتاد مشکل ها. از آخرین باری که روی اون کامپیوتر کار کرده بودیم بیشتر از 5 سال میگذره. همون موقعش هم کلی باهاش کلنجار رفته بودیم. دیگه امروز رئیس دلش برام سوختو اومد یک سری کارها رو راه انداخت، تا اون جا که بالاخره دیدیم بعله آخرین Login مربوط به سیستم عامل مربوط به سال 2013 میشد؛ تابستون 2013. برای این راه اندازی کلی کار کردیم. حتی رئیس رفتو یک سری از کاغذهامو که ثبت کرده بودم درآورد ببینه پسورد ورودیش چی بود اصلا. همون جا خوشبختانه یک سری پسوردهای فراموش شده دیگه مون هم پیدا کردیم. بعد از 5 سال دوباره برگشتیم سر خونه اول. حالا نمیدونم چی میشه. این سرور هم که شده دردسر و کلی آه برامون درست کرده. فعلا هم تو این فکرم که بگم دیگه نمیشه و باید یک کار دیگه اش بکنیم. از طرف دیگه هم کلی سخت افزارهای مختلف افتاده دستمونو هر کدوم رو از یک گاز زده ایم نصف نیمه ول کرده ایم. البته حق هم داریم ها! یکی رفته سخت افزار خاص منظوره اش رو برای خودش درست کرده و حالا یک پولی هم از من گرفته و داده دستم. نگفته هم چی به چیه خب. برای همین کلا هربار ما گیر این سخت افزاره میافتیم کلی وقتو انرژیمون میره هیچ، کاری هم تقریبا پیش نمیبریم. اون وقت کلی احساس رضایت میکنیم از بقیه کارهامون که کلا در زمینه کامپیوتر انجامشون نداده بودیم.

الآن این شبکه خبر رو میدیدم. طرف مثلا برنامه درست کرده اینطوری: یک خودکار میندازه رو زمین و شروع میکنه به لیس زدن کفش های معلمش! جلو چشم دوربین و یک مشت بچه پشت میز نشسته دیگه

عجب فاجعه ای در دنیای انسانیت! واقعا این نظام گوهی آموزش و پرورش و وزارت علوم چه چنگو دندونایی لازم داره که یکی احمق مثل من باید بشینه پای تلویزیونشو اون شبکه خبری ببینه که بعد از اینکه کلی درگیر کامپیوتر قدیمیش شده به جای راه حل ببینه اینا چطوری- خدا پدر کاسه رو بیامرزه- کفش یکی دیگه رو میلیسن!

همه آرزوم در تمام مدت تحصیلم این بود که برمو جواب سوالامو یک جایی مثل اونجاها که درست کرده اند بگیرم. ولی فایده اش چیه؟! همه اش دروغ. تلویزیون هم روشن میکنی یک مشت دروغ. این وبلاگ هم که شده همه اش غرغر. بدبخت اونی که بخواد از توش مطلب مفیدی دربیاره.

هربار میگم عیب نداره از صفر باید شروع کرد. بعد میگم کاش یکی بود بهم میگفت شروع کردن از صفر دقیقا به چه صورت که به هدف برسه. کجا من باید بگم اینجا میتونم این چیز رو رها کنم و اون چیز رو به پول برسونم؟ اون جنس رو بفروشمو اون جنس رو بخرم؟ رفتیم مدرسه و دانشگاه که این چیزا رو یادمون بدن! ولی چه فایده، که تازه من باید درسشون هم میدادم. چه فایده که جوامع انسانی نبودن و در عوض یک مشت دروغ گوی لاف زن بودن که به جز کاسه و کفش و پا لیسی هنر دیگه ای نداشتن که چه برسه به اینکه بخوان یاد بدن!

به رئیس میگم این چیزا رو میبینی دارم همینطوری یاد میگیرمو ازشون نمی تونم استفاده کنم، خوبیش اینه که بعدا برام رزومه میشه. میگه:

- آره، مثلا اینا رو بری حوزه چی میگن؟!

- میگن نمیخوایمت چون ما بزرگت نکردیم. حالا اینا که رفتم جاشونو بزرگم کردن چی میگن؟!

- میگن بزرگت کردیم ولی فهمیدیم که توحفه ای، نمیخوایمت.


بعدا اضافه کرد:

الآن دارم این آهنگ "بیست هزار آرزو" محسن چاوشی رو گوش میدم. این متن آهنگشه:

Text Music Mohsen Chavoshi Bist Hezar Arezoo

محسن چاوشی بیست هزار آرزو

ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا
سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را
هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده لیک در این میکده پای ندارند پا
از کرمت من به ناز می‌نگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا
بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا
سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک گویم از این‌ها همه عشق فلانی مرا
هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بوده‌ ایم یار ملک بوده‌ ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست
از کرمت من به ناز می‌نگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا
بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا
سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک گویم از این‌ها همه عشق فلانی مرا

تصویب شد: خواب یک شبه مجمع مخالفین ایرانی ها. با رای نصف-نصف کل دولتهای دنیا علیه ایران، خواب صهیون ها تصویب شد تا وضعیت ایران در حد شورای امنیت بحرانی شود.

در تصویب قطعنامه علیه ایران کشورهای همسایه و هم پیمان ایران تقریبا همه مخالف آن بودند به جز ترکیه و آذربایجان! حتی اگر این کشورها رای ممتنع هم داده باشن به معنای موافقت با لشگرکشی علیه ایران هستن. کشورهای حوزه خلیج فارس به جز عمان، و ترکیه که سوریه رو ول نمیکنه علیه ایران هم پیمان آمریکا، اروپا و رژیم صهیونیستی شدن تا موافقت خودشون رو با بدتر کردن اوضاع جهان و ایران نشون بدن. بعد از این تصویب شاهد بدتر شدن اوضاع جهان از سمت صلح به سمت جنگ خواهیم بود. در این قطعنامه جمله های کلی تداوم "نقض جدی" و "هشداردهنده" حقوق بشر درایران آمده و پیشنهاد دهنده آن کانادا بوده است.


بعدا اضافه کرد: ترکیه و آذربایجان ناقضان حقوق بین الملل هستن. ترکیه که فکر میکنه عثمانیه؛ رفته شمال سوریه رو گرفته، این روس ها هی میان صحبت میکنن این ها فکر میکنن شمال سوریه فامیلاشونن نمیان بیرون. نخجوان بخشی از خاک آذربایجان محسوب شده. این کشور چسبیده به ایران و ایران دالانی زمینی در اختیارشون گذاشته تا رد شن. بعد یک منطقه ای هست بین آذربایجان و ارمنستان که قره باغ نام داره. کشور آذربایجان و ترکیه، ارمنستان رو تحت فشار قرار داده ان که اون تیکه مال ماست. بعد شما فکر کنید ما در کشورمون دو استان آذربایجان شرقی و غربی داریم. هیچ بعید نیست که ترکیه و آذربایجان این دو تیکه رو هم قبلا بین خودشون تقسیم کرده باشن. میخوان ایران رو تحت فشار قرار بدن تا اون جا رو مال خودشون بکنن. حالا این بماند که یک پایگاه سیستم دفاع موشکی هم فکر کنم علیه کشورمون اون گوشه گذاشته ان...

ما الآن بیشتر قبل از اینکه از دشمن خورده باشیم از ایرانی هایی خوردیم که رفتن خارج از کشور. تا دیروز قبل از تیرماه 97 یکسره به صورت های مختلف جنس وارد میکردن و بعد از اون هم حالا هی میان یوروها و دلارهاشون رو تبدیل کنند و برن. خواهشن نیاین. همین من خودم خیلی دوست داشتم دو تا سفارت انگلیس و سوئیس هم بسته بشه دیگه. در این مدت کلی شرکت کامپیوتری دیدم که برشکست شدن. آب سد دوستی مشهد سال 98 هم که دیگه از بس خالی شده به دست ما مشهدی ها نمیرسه.

در این مدت یک عده عجیب پولدار شدن، طوری که حالا مونده ان با 400 میلیون تومن هاشون که بادآورده است چی کار کنن! ولی این چند ساله به شرکت ما که خیلی سخت گذشته. به همین مناسبت تمام لینکهایی که به وبلاگهای ایرانی های خارج از کشور داده بودم رو حذف میکنم.


بعدا اضافه کرد: امسال حتی ممکن راهپیمایی 22 بهمن هم شرکت کنم. این بار یک شعار بدم مرگ بر آمریکا و یک شعار هم بدم به اون متظاهرا که تا قبل از اینکه بدونن ما کاره ای نیستیم راهپیمایی نمیرفتن ولی بعدش یهویی راهپیمایی رفتن برای نمایش. یک شعاری چمیدونم در این راستا باید درست کنم. کلی دوست دارم اون موقع راه برمو فحش ایلو تبار به کسایی مثل صاحب علمو سوسنو دوستان مسجدیشون بدم... بعد مثلا فحش به دولت روحانی بدم که هیچ وقت انتخابش نکردم. بعد وزیر بهداشت. بعد بانک انصار که وابسته به نیروهای مسلحه. خیلی دوست داشتم در این زمینه ها یاغی گری کنم. عاخه تو خونمه. ولی حالا فعلا با خودم میگم صبوری کن، صبوری.

معلمی در اتفاقی شاید عمدی چراغ نفتی رو بچه های پیش دبستانی چپ میکنه در زاهدان و 2 نفر بچه میمیرن! بعد مردم معمولی زاهدانی، و نه مشهدی و تهرانی بی درد، میان کمک. بعد اون معلم باز هم از عمد نیومده بگه که تو این کلاس 4 نفر بچه بودن! خب، این مردم که داشتن میومدن کلاس بغلی رو تخلیه میکردن. برا چی نگفته بوده!؟ باید از روی صدای این بچه ها تو کلاس میفهمیدن؟!

مقصر اصلی این وزیر آموزش و پرورشه. الآن سالی نیست که نشنویم یک چند بچه با چراغ نفتی تو کلاس سوختن! سوراخ رو باز میذاره تا ما بیایم بگیم عمدی بوده یا نبوده. الآن این وزیر آموزش و پرورش که فقط وظیفه اش تنگ کردن گلوی کسایی هست که دارن برای کنکور پزشکی میخونن میاد جواب بده؟! الآن مقصر کیه این وسط؟!

اصلا خوب شد اون بچه ها مردن! راحت شدن جدا!

این حرف من نیست. حرف خیلی هاست. یادمه چند وقت پیش رفته بودیم پیش خاله ام. همه معتقدن این خاله م خیلی اجتماعیو فرهنگیو متمدنه. از هیچ لحاظ هیچ چی کم نداره. بقدری هم زرنگ بوده که هنوز اون یکی خاله ام مردد بوده که شوهر کنه این میپره و به جاش خودشو به خواستگارش معرفی میکنه و در سن 21 سالگی ازدواج میکنه. عمه من بهش حسودی میکنه. رقیب عمه ام این یکی خالمه. چون هم بلده بره سرکار و هم بلده بخاطر خونواده ش سرکار رو دور بزنه. تازه حتی بلده بره کشورای دیگه جنس وارد کنه و بفروشه. موقع خرید سوغاتی باباش نظر اون رو میخواد. چون مدرک عالی رشته تجربی رو فکر میکنم دیگه ارشدش رو گرفته، همه سر سفره هاشون میخوان که اون از نظر پرهیز غذایی نصیحتشون کنه. از خوبی هاش دیگه کم گفته ام. این خاله ام، بچه اولش تیزهوشان درس خونده و تا حالا 4 تا بچه داره.

خلاصه اون چیزی هست که اگر وبلاگ مینوشت همه بهش سرمیزدنو ازش میپرسیدن امشب چه خبر؟!

بعد البته اگر اون هم راه میداد! حیف که تو زندگیش پسردار نشد!

حالا شما فکرمیکنید من برای این آدم ارزشی قائلم؟! خیر. هیچ ارزشی. اولین دلیلم اینه که الگوی بدی در زندگی خیلی جوون ترهای خودش شد. اون روز رفته بودیم خونه شون به مادرم گفت بذار یک کمی اجتماعیت کنم. بعد هم فیلم عروسیشون رو گذاشت که همه توش میرقصیدن!

این هم از تکلیفش برای اجتماعی کردن افراد. باوجودی که خاله ام تحصیل کرده است و سر کار هم میره، از افکار درونیش باید خبر بگیری که دو دو میزنه که زن رو باید مثل عورت حفظش کرد. البته این تاحدی هم خوب هستا. دیگه تکلیف مردش روشنه که اگر زنش رفت کار کنه بخاطر کوتاهی خودش بوده. دیگه تکلیف شوهرش روشنه که وقتی اومد خونه یک راست میتونه بره زیر پتویی که زنش بعد از ناهار ظهرش براش آماده کرده! زن عورت ما از همه زن های دیگه که یاد ندارن قابلمه دستشون بگیرن جلوی خواستگار احتمالی خوشش نمیاد. زن عورت هم تکلیفش روشنه؛ کونش رو میذاره زمینو شوهر میکنه. به هر زن دیگه ای هم به چشم عورت نگاه میکنه؛ اصلا عاقا جون عورت چیز بدی نیست. عورت در زبان اردو همون زن در زبان فارسیه!

از طرفی دیگه هم خیلی مردای تحصیلکرده همین اعتقاد رو دارن. حالا بذارین براتون از جهت مردا تعریف کنم. مثلا مرده دکترا داره. میگه نه، زن باید بتونه از تخصصش استفاده کنه. برا همین یک مدت زن رو فقط از گردن به بالا میبینه. بعد مثلا میخواد بره خواستگاریش. این بار زن رو از کون به پایین میبینه! بدبخت یکسره در تناقضه. آخرش هم بعد از کلی سلامو صلوات و ترس و لرز و آبروریزی برای دختر که عصبانیش هم کرده میگه مشکل من زنیه که بلد نیست کی لپ تابش رو بندازه و قابلمه دستش بگیره!

تعجب میکنید بگم در کشوری مثل پاکستان تکلیف زن هاشون رو کاملا روشن کرده اند و دیگه کلا بهشون میگن عورت؟ در زبانشون زن عورته. تکلیف زناشون روشنه که باید مثل عورت حفظ بشن. هیچ کس نباید صدای زن پاکستانی رو بشنوه، حتی از پشت گوشی. زن ها در کشور همسایه مون پاکستان از این جهت در ناامنی به سر میبرن. و پاکستان برای زن ها یکی از نا امن ترین کشورهاست مثل آمریکا.

یادمه اون اوایل، یعنی همون حدودا دو سال پیشا، زنگ زدم به این اطلاعاتی ها که عه یعنی چی؟! دست از سر من بردارین!

آدم انقدر ساده؟! چی بگم دیگه، هنوز دارم دوره پیچیدگی رو میبینم، ولی هنوز ساده ام. بعد امروز داشتم این شبکه خبر رو میدیدم برنامه مجردها! خواهرم انقد مسخره ام کرد! در حد فحش مورد تمسخر واقع شدم. آدم از زندگیش ناامید میشه این برنامه ها رو میبینه. یک 100 نفر هم هستن همه باهم شنونده و مجری دارن با کمال پررویی اجراش میکنن.

خلاصه من داشتم میدیدم که مثلا یکی ازش پرسید آقا ما چطور مثلا زندگی کنیم؟ شیخه هم گفت بیانیه صادر نکنین که این کار رو میکنمو اون کار رو میکنم! بعد هم تو برو زندگیتو بکن.

وجه شبه تو برو زندگیتو بکن که با اون حرف یارو اطلاعاتیه بود که همینو بهم گفت! وجه شبه این که گفت بیانیه صادر نکنین هم با این آقای حسینی بود! ترجمه کل این دو جمله هم اینه که تو برو بمیر! حالا قضاوت با شما

آدم که یک مدت از دوستان جدا بشه باید خیلی صحبت کنه، چون حرف برای گفتن زیاد داره. ولی خب، من ناراحتم از صحبت کردن. مدتی که نبودم در سفر بودم تقریبا به کل ایران. مقصد نهاییم هم اهواز، زادگاه پدر و مادرم بود. به خاطر اتفاقی که دیروز تو شهر اهواز افتاد و من هم در این مدت قبل از این اتفاق لوله گاز اونجا بودم این مطلب رو مینویسم.

به نظر من آدم از صحبت نکردنه که آدم نیست. پس مینویسم. در مدتی که اهواز بودم صدام رو ضبط میکردن. از این کار خوشم نمیآمد. چون انتظار نداشتم دیگه فامیل درجه یک آدم اینطوری تو حرفای من دنبال مریم رجویو داعشو این جور چیزا باشه. خلاصه که داشتن بعد از کلی موسفیدی من برام هم رزومه آشپزی درست میکردندو هم رزومه کلامی. من هم اخیرا به خاطر شاید قطعی آب و دسترسی نداشتن به غذای سطح رژیمیم دچار مشکل شده بودمو از خدا خواسته بعد از مدتی تحمل شرایط سختی که دوست هم داشتن برام فراهم کنن تا زودتر مثل پدر و مادرم از آنجا فرار کنم، فرار کردمو برگشتم شهر خودم.

موضوع اینه که شما احتمالا نمیدونید که اهواز رو باید میانمار (برمه) دوم در نظر گرفت. اهواز شهریه که روی گاز و آب نشسته، ولی سالهاست که اینها مال خودش نیست. از شاید زمان شاه گازش که لوله کشی شده مثلا به تهرانو اخیرا هم نزدیک بیش از ده ساله مردمش هی پمپ میزنندو آب رو نمیدونم چطوری تو مخزن میکنن. اصلا این پمپ زدن تو اهواز یک فرهنگی شده برا خودش، طوریکه چند سال پیش همسایه شوشتریمون اومده بود جای ما خونه چند طبقه زده بود، ما هرچند وقت یک بار آب کم میآوردیمو خیلی دوست داشتیم که پمپ بزنیم رو دست اونها.

اما اهواز شاید آبش انقدر آلوده است که حتی با فیلتر تصفیه هم درست نشه. من مدت نسبتا خوبی شرایط اون رو تحمل کردم. مطمئن بودم که اگر خواهرم اونجا بود بعد از مدتی هی بالا میآورد. اواخر حضورم در اهواز فامیل میگفت آب به آب شده ام. جدا اهواز رسیدگی میخواد، ولی قبل از اون باید رو فرهنگش کار بشه. مردمش به تربیت بیشتری نیاز دارن. من مشهدی که رفته بودم اونجا با وجودی که از مشهدی ها کلی بد میگفتم وقتی رسیده بودم به اهوازی ها میگفتم صد رحمت به مشهدی ها! البته اینها که من میگم نظر شخصیمه، و من خیلی نتونستم تحمل کنمو اهوازی ها هم دوست نداشتن خیلی تحمل کنم که بیشتر بمونمو ارزیابی کنم.

آرشیور مطالب
آمار وبلاگ
کل مطالب : 9
کل نظرات : 0
بازدیدکنندگان امروز : 1
بازدیدکنندگان دیروز : 0
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
کل بازدیدکنندگان : 1
کل بازدیدها : 1